X
x جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد



عکس 2 عکس سفر تفریح - شعر

عکس 2 عکس سفر تفریح - شعر

موضوعات
Category

لينك هاي روزانه
Daily Links

کدهای اختصاصی
Code

کدهای اختصاصی
Site Statistics

» بازديد امروز : 24
» بازديد ديروز : 8
» افراد آنلاين : 2
» بازديد ماه : 340
» بازديد سال : 1088
» بازديد کل : 1671
» اعضا : 0
» مطالب : 36

اشعار شیخ بهایی


تاریخ انتشار پست : 1396/4/28 بازدید : 7



آنها که ربودهٔ الستند

از عهد الست باز مستند

تا شربت بیخودی چشیدند

از بیم و امید، باز رستند

چالاک شدند، پس به یک گام

از جوی حدوث، باز جستند

اندر طلب مقام اصلی

دل در ازل و ابد نبستند

خالی ز خود و به دوست باقی

این طرفه که نیستند و هستند

این طایفه‌اند، اهل توحید

باقی، همه خویشتن پرستند

 

 

گنج نامه شیخ بهایی, شعرهای شیخ بهایی

اشعار زیبای شیخ بهایی

 

آتش به جانم افکند، شوق لقای دلدار

از دست رفت صبرم، ای ناقه! پای بردار

ای ساربان، ! خدا را؛ پیوسته متصل ساز

ایوار را به شبگیر، شبگیر را به ایوار

در کیش عشقبازان، راحت روا نباشد

ای دیده! اشک می‌ریز، ای سینه! باش افگار

هر سنگ و خار این راه، سنجاب دان و قاقم

راه زیارت است این، نه راه گشت بازار

با زائران محرم، شرط است آنکه باشد

غسل زیارت ما، از اشک چشم خونبار

ما عاشقان مستیم، سر را ز پا ندانیم

این نکته‌ها بگیرید، بر مردمان هشیار

در راه عشق اگر سر، بر جای پا نهادیم

بر ما مگیر نکته، ما را ز دست مگذار

در فال ما نیاید جز عاشقی و مستی

در کار ما بهائی کرد استخاره صد بار

 

 

گنج نامه شیخ بهایی, شعرهای شیخ بهایی

زیباترین اشعار شیخ بهایی

 

پای امیدم، بیابان طلب گم کرده‌ای

شوق موسایم، سر کوی ادب، گم کرده‌ای

باد گلزار خلیلم، شعله دارم در بغل

نالهٔ ایوب دردم، راه لب گم کرده‌ای

می‌کند زلفت منادی بر در دلها که من

گوهر خورشید در دامان شب گم کرده‌ای

گوهر یکتای بحر دودمان دانشم

لیکن از ننگ سرافرازی، لقب گم کرده‌ای

ای بهائی! تا که گشتم ساکن صحرای عشق

در ره طاعت، سر راه طلب گم کرده‌ای

 

 

گنج نامه شیخ بهایی, شعرهای شیخ بهایی

 آثار شیخ بهایی

شبی ز تیرگی دل سیاه گشت چنان

که صبح وصل نماید در آن، شب هجران

شبی، چنانکه اگر سر بر آورد خورشید

سیاه روی نماید چو خال ماهرخان

ز آه تیره‌دلان، آنچنان شده تاریک

که خواب هم نبرد ره به چشم چار ارکان

زمانه همچو دل من، سیاه روز شده

گهی که سر کنم از غم، حکایت دوران

ز جوریار اگر شکوه سرکنم، زیبد

که دوش با فلک مست، بسته‌ام پیمان

منم چه خار گرفتار وادی محنت

منم چه کشتی غم، غرقه در ته عمان

منم که تیغ ستم دیده‌ام به ناکامی

منم که تیر بلا خورده‌ام، ز دست زمان

منم که خاطر من، خوش دلی ندیده زدور

منم که طبع من از خرمی بود ترسان

منم که صبح من از شام هجر تیره‌تر است

اگر چه پرتو شمع است بر دلم تابان

 

گردآوری:بخش فرهنگ و هنر بیتوته

هفت شهر عطار


تاریخ انتشار پست : 1396/4/19 بازدید : 4

هفت شهر عشق یا هفت وادی مراحلی است که سالک جهت سلوک معنوی باید آنها را طی کند.

 

عطار در کتاب زیبای خویش منطق‌الطیر آنها را اینگونه بیان می‌کند:

 گفت ما را هفت وادی در ره است چون گذشتی هفت وادی، درگه است

هست وادی طلب آغاز کار وادی عشق است از آن پس، بی کنار

پس سیم وادی است آن معرفت پس چهارم وادی استغنا صفت

هست پنجم وادی توحید پاک پس ششم وادی حیرت صعب‌ناک

هفتمین، وادی فقر است و فنا بعد از این روی روش نبود تو را

در کشش افتی، روش گم گرددت گر بود یک قطره قلزم گرددت

 

وادی اول: طلب

چون فرو آیی به وادی طلب پیشت آید هر زمانی صد تعب

چون نماند هیچ معلومت به دست دل بباید پاک کرد از هرچ هست

چون دل تو پاک گردد از صفات تافتن گیرد ز حضرت نور ذات

چون شود آن نور بر دل آشکار در دل تو یک طلب گردد هزار

 

وادی دوم: عشق

بعد ازین، وادی عشق آید پدید غرق آتش شد، کسی کانجا رسید

کس درین وادی بجز آتش مباد وانک آتش نیست، عیشش خوش مباد

عاشق آن باشد که چون آتش بود گرم‌رو، سوزنده و سرکش بود

گر ترا آن چشم غیبی باز شد با تو ذرات جهان هم‌راز شد

ور به چشم عقل بگشایی نظر عشق را هرگز نبینی پا و سر

مرد کارافتاده باید عشق را مردم آزاده باید عشق را

 

وادی سوم: معرفت

بعد از آن بنمایدت پیش نظر معرفت را وادیی بی پا و سر

سیر هر کس تا کمال وی بود قرب هر کس حسب حال وی بود

معرفت زینجا تفاوت یافت‌ست این یکی محراب و آن بت یافت‌ست

چون بتابد آفتاب معرفت از سپهر این ره عالی‌صفت

هر یکی بینا شود بر قدر خویش بازیابد در حقیقت صدر خویش

 

وادی چهارم: استغنا

بعد ازین، وادی استغنا بود نه درو دعوی و نه معنی بود

هفت دریا، یک شمر اینجا بود هفت اخگر، یک شرر اینجا بود

هشت جنت، نیز اینجا مرده‌ای‌ست هفت دوزخ، همچو یخ افسرده‌ای‌ست

هست موری را هم اینجا ای عجب هر نفس صد پیل اجری بی سبب

تا کلاغی را شود پر حوصله کس نماند زنده، در صد قافله

گر درین دریا هزاران جان فتاد شبنمی در بحر بی‌پایان فتاد

 

وادی پنجم: توحید

بعد از این وادی توحید آیدت منزل تفرید و تجرید آیدت

رویها چون زین بیابان درکنند جمله سر از یک گریبان برکنند

گر بسی بینی عدد، گر اندکی آن یکی باشد درین ره در یکی

چون بسی باشد یک اندر یک مدام آن یک اندر یک، یکی باشد تمام

نیست آن یک کان احد آید ترا زان یکی کان در عدد آید ترا

چون برون ست از احد وین از عدد از ازل قطع نظر کن وز ابد

چون ازل گم شد، ابد هم جاودان هر دو را کس هیچ ماند در میان

چون همه هیچی بود هیچ این همه کی بود دو اصل جز پیچ این همه

 

وادی ششم: حیرت

بعد ازین وادی حیرت آیدت کار دایم درد و حسرت آیدت

مرد حیران چون رسد این جایگاه در تحیر مانده و گم کرده راه

هرچه زد توحید بر جانش رقم جمله گم گردد ازو گم نیز هم

گر بدو گویند: مستی یا نه‌ای؟ نیستی گویی که هستی یا نه‌ای

در میانی؟ یا برونی از میان؟ بر کناری؟ یا نهانی؟ یا عیان؟

فانیی؟ یا باقیی؟ یا هر دویی؟ یا نهٔ هر دو توی یا نه توی

گوید اصلا می‌ندانم چیز من وان ندانم هم، ندانم نیز من

عاشقم، اما، ندانم بر کیم نه مسلمانم، نه کافر، پس چیم؟

لیکن از عشقم ندارم آگهی هم دلی پرعشق دارم، هم تهی

 

وادی هفتم: فقر و فنا

بعد ازین وادی فقرست و فنا کی بود اینجا سخن گفتن روا؟

صد هزاران سایهٔ جاوید، تو گم شده بینی ز یک خورشید، تو

هر دو عالم نقش آن دریاست بس هرکه گوید نیست این سوداست بس

هرکه در دریای کل گم‌بوده شد دایما گم‌بودهٔ آسوده شد

گم شدن اول قدم، زین پس چه بود؟ لاجرم دیگر قدم را کس نبود

عود و هیزم چون به آتش در شوند هر دو بر یک جای خاکستر شودند

این به صورت هر دو یکسان باشدت در صفت فرق فراوان باشدت

گر، پلیدی گم شود در بحر کل در صفات خود فروماند به ذل

لیک اگر، پاکی درین دریا بود او چو نبود در میان زیبا بود

نبود او و او بود، چون باشد این؟ از خیال عقل بیرون باشد این

 

گردآوری:بخش فرهنگ و هنر بیتوته

تمامی حقوق برای نویسنده محفوظ میباشد